ذبيح الله صفا
817
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
يك غنچهء آفتاب نشكفت * با خاك در تو تا نپيوست كى بود كه تيغ زرنگارت * رنگ رخ آفتاب نشكست بر ياد كف تو بود و باشد * برق طمعى كه جست اگر جست من بنده كه در كف زمانم * چون شيشه بدست شوخ بدمست آهم چو زبانهء سنانت * پهلوى ستاره سربسر خست از پاى فتادم و عجب نيست * لطف تو اگر بگيردم دست تا ملك بگويد و ملك نيز * كز لطف فلان فلان ز غم رست هستى تو نيستى مبيناد * تا هستى هست و نيستى هست * ماييم و سر ره تو ديگر * كو وعدهات از خلاف بگذر چشمان ترا كرشمه جادو * مژگان ترا ستيزه خنجر شوريدهء نرگست نخيزد * از خواب بصدهزار محشر شرمندهام ار وفا رسانى * از بس نكند دل از تو باور * دلا از آن لب ميگون چه در سبو دارى * كه آه در جگر و گريه در گلو دارى مرا بداغ و گريبان چاكچاك ببخش * به ديگرى بده ار مرهم و رفو دارى تو اى گل از چمن كيستى ؟ نمىدانم ! * كه رنگ و بوى ندارى و رنگ و بو دارى مرا محبت در لجههاى خون افگند * برو برو كه تو بارى كنار جو دارى * هرگز اى دل بجز افسوس فراغت نخورى * نفسى نيست كه صد نشتر حسرت نخورى روى زردت نشود سرخ ز جام هوسى * كز كف سفلهوشى سيلى منت نخورى با خمار غم و دردسر اندوه بساز * كز كف بخت عتابى مىراحت نخورى * مرا عشق كسى ديوانه دارد * فسون نرگسى افسانه دارد بغايت آشنايم با تو ليكن * محبتها مرا بيگانه دارد